تبلیغات
The Little Princess - مطالب Negin B
 
The Little Princess
 
 
جمعه 28 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
چندی پیش یکی از این ماشین های جمع و تفریق را خریدم، دستگاه بسیار کوچکی که از کیف بغلی بزرگ تر نیست. بعد از آن که به خودم جرئت دادم و با آچار پشت آن را باز کردم حیرت و خنده به من دست داد، چون که دیدم درش هیچ چیز نیست، جز جسمی کوچک تر از تمبر پست و نازک تر از ده ورق کاغذ کتاب. همین، و هوا. هوای آکنده از متغیّرات ریاضی. وقتی که چشمانم به کتاب درست و حسابی می افتد و کلمات چاپ شده را کنار می زنم از متن چیزی جز اندیشه های مجرد باقی نمی ماند. اندیشه هایی که در هوا جریان و سیلان دارند، از هوا زنده اند و به هوا برمی گردند، چون که آخر و عاقبت هر‌چیزی هواست، هم ظرف و هم مظروف. نان در مراسم عشاء ربانی از هواست و نه از خون مسیح.



" تنهایی پر هیاهو
نوشته ی بهو میل هرابال
ترجمه‌ی پرویز دوائی "




نوع مطلب :
برچسب ها : ابرکتاب‌ها، تنهایی پرهیاهو، بهومیل هرابال، پرویز دوائی،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
1ـ یه اردک داریم از آب بدش میاد!!! می دونم باورتون نمی شه ولی واقعا ازآب فرار می کنه!
امروز بابا می خواست به زور بذارتش تو آب بلکه حداقل خودشو بشوره یه ذره تمیز شه، اما این اردکه هی از آب فرار می کرد، می رفت تو قفسش!
مامان می گفت: « انقدر تو قفس مونده که فکر می کنه قناریه! »



2 ـ
غرنوشت 1:
مخاطبین خاصی که می دونم احتمالا این جا رو نمی خونید! چرا وقتی درمورد یه چیزی اطلاعات درست ندارید الکی دهنتون رو باز می کنید و درموردش وراجی می کنید؟!  حداقل برید درموردش تحقیق کنید یا اون مغز مبارک رو به کار بندازید ببینید واقعا حرفتون منطقی و درسته؟!


3 ـ
غرنوشت 2:
مادر و پدر گرامی! وقتی بچه دار می شین مسئولیت بچه هم تنها و تنها با خودتونه! پس قبل از بچه دار شدن به این هم فکر کنید که با وجود بچه، حداقل پنج شش سالی باید دور خیلی کارا رو خط بکشید یا با احتیاط بیشتری انجامش بدین.
افراد فامیل هیچ گونه وظیفه ای در قبال نگهداری بچه ی شما وقتی شما عشقتون کشیده با دوستاتون برین مهمونی و تا ساعت 2 نصفه شب بمونین یا این که دلتون خواسته به زور برین فلان کلاس و کسی نیست بچه هاتون رو نگه داره ندارن!
بچه ها به توجه و مسیولیت پذیری نیاز دارن!


4ـ این همه عصبانیتی که تو شماره ی 2 و 3 می بینید دلیل داره. یه عالم ماجرا پشت همین چند خط غرنوشته. حالا من نمی خوام اینجا دلایلشو توضیح بدم چون می دونم هم شما حوصله خوندنش رو ندارین، هم من حوصله و اعصاب نوشتنش رو.
دیشب که پست قبل رو یعنی پست شماره ی 6 رو می نوشتم حالم اصلا خوب نبود! الآن حتی از دیشبم بدترم.

حالا شاید یهو یاد مورد شماره ی 1 بیافتین و بگین تو که اون بالا داشتی از خنده رو زمین غلت می زدی؟!
در پاسخ به این مورد باید بگم بنده کلا خیلی می خندم و خندیدنم هم همیشه نشونه ی شاد بودنم نیست! و حتی تو اوج ناراحتیم خیلی زود خنده م می گیره! ( برا همین معمولا تا وقتی از افسردگی نمیرم اطرافیانم حتی یه لحظه هم فکر نمی کنن درونم چه ها می گذره! )
و این که من ناراحتم دلیل نمی شه این جا هم مدام براتون درمورد زندگیم ناله کنم تا حال شما هم بد شه! اون مورد 1 رو صرفا به همین دلیل توی وب نوشتمش!




نوع مطلب :
برچسب ها : غرنوشت ها، روزمرگی، حتی شما دوست عزیز،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
چند سال پیش داشتم رو به مرگ قدم برمی داشتم، به اختیار و انتخاب خودم.
ولی نشد.
از تصمیمم منصرف شدم و برگشتم.
اما اون روزا، اون اتفاقات منو تغییر دادن.
بعد از اون روزها بارها و بارها خواستم همه چی رو تموم کنم و بارها و بارها منصرف شدم و به زندگی برگشتم.
این روزایی که داره می گذره از همون روزاییه که دلم به شدت مردن می خواد. شاید این آخرین باری باشه که این میل درونم به وجود میاد. شاید این بار واقعا همه چی رو تموم کردم.
شایدم نه! شاید این بار هم مث همون صدبار قبل بعد از یه مدت دوباره به زندگی امیدوار بشم و خودمو گول بزنم که همه چی بهتره!
اما تفاوتی که این دفعه با دفعه های پیش داره اینه که من تونستم تا حد زیادی خودم رو از آدمای اطرافم جدا کنم. تونستم سکوتی رو داشته باشم که چند سال بود آرزوی داشتنش رو داشتم. و این که بعد از حدود پنج سال دوباره همون مقدار از نفرتی رو دارم تجربه می کنم که وقتی برای اولین بار تصمیم داشتم همه چی رو تموم کنم تجربه می کردم.
این حس کنده شدن از اطرافیان برام آزار دهنده نیست! حتی گاهی امیدوارم می کنه به این که خب بالاخره یه روز این شجاعت رو پیدا می کنم که همه چی رو تموم کنم!





نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی، غرنوشت ها، سقوط،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
" نقش "


در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که به جا ماند از کف پایش.
گر نشان از هرکسی پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش.


آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.
کوه: سنگین، سرگران، خونسرد.
باد می آمد، ولی خاموش.
ابر پر می زد، ولی آرام.
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،
رعد غرید،
کوه را لرزاند.
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.


امشب
باد و باران هر دو می کوبند:
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می کوشند.
می خروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفرسوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند و در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک.


" سهراب سپهری "





نوع مطلب :
برچسب ها : ابر شعر ها، سهراب سپهری، سهراب،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
- گوشی برای شنیدن هست؟
+ ببخشید سرم تو گوشی بود، دوباره می گی؟





نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی، من نوشت ها،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : Negin B
وقتی هنوز تفاوت بین " پرتقال " و "پرتغال "، " گذاشتن " و " گزاشتن " رو نمی دونی، لازم نیست از مدیریت کانال ادبی حرف بزنی دوست عزیز!



نوع مطلب :
برچسب ها : حتی شما دوست عزیز،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 فروردین 1397 :: نویسنده : Negin B
خواستم بیرون بروم از خانه
خانه رفته بود
بیرون رفته بود
خواستم به خیابان بروم
خیابان رفته بود
رفتن رفته بود

خواستم چیز دیگری بنویسم
کلمات رفته بودند
نوشتن رفته بود
خواستم چیز دیگری بخواهم
خواستن رفته بود
چیزها رفته بودند

نگاه کردم به باقی مانده ی چیزها
دیدم چیزی برای دیدن نیست
چیزی برای ندیدن

حالا می‌توانستم دراز بکشم روی تختی که نیست
خیره شوم به سقفی که نیست
فکر کنم به چیزی که نیست
حتی می‌شد
بی آنکه بترسم از مردن
گلوله ای به سرم شلیک کنم

ترسی در کار نبود
دست هایم رفته بودند
سرم رفته بود
تو همه‌چیز را با خودت برده بودی

من نبودم
اما چیزی در نیستی
داشت اتفاق می‌افتاد!



" محمد عسکری ساج "




نوع مطلب :
برچسب ها : ابر شعر ها، محمد عسکری ساج،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 فروردین 1397 :: نویسنده : Negin B
نمی دونم چه اتفاقی تو مغزم افتاده که امشب هر چی تو تلگرام می خونم با لهجه ی اصفهانی می خونم؟!
در صورتی که بنده اصلا اصفهانی نیستم!!!



پ ن: البته که اصفهانی لهجه ی شیرینیه! اشتباه برداشت نشه یه موقع!



نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی،
لینک های مرتبط :


جمعه 10 فروردین 1397 :: نویسنده : Negin B

یه آدم معمولی،


هم شادی رو می فهمم هم غم رو.


نه شاعرم نه نویسنده اما گاهی یه چیزایی می نویسم که خب احتمالا کم پیش بیاد که اینجا به اشتراک بذارم.


دوست دارم اینجا فارغ از پیش داوری و بدون این که معذب باشم از خودم و روزمرگی ها بگم. ( حرفایی که تو دنیای بیرون از این جا زدنش سخته! )

البته که گاهی هم چیزایی که به نظرم زیبا، جالب و با ارزش بیان رو توی این وبلاگ پست می کنم.


هیچ وقت از شروع های خیلی معمولی و خیلی ساده خوشم نمیاد ودوست داشتم با یه جمله ی فوق العاده وبلاگ رو شروع کنم اما خب فکر کردم یه شروع ساده و معمولی برای این جا مناسب باشه.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


خستگی پدرانم در من باقی مانده بود؛ و نوستالژی این گذشته را در خود حس می کردم!

" صادق هدایت "

مدیر وبلاگ : Negin B
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :