تبلیغات
The Little Princess - مطالب ابر روزمرگی
 
The Little Princess
 
 
جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
1ـ یه اردک داریم از آب بدش میاد!!! می دونم باورتون نمی شه ولی واقعا ازآب فرار می کنه!
امروز بابا می خواست به زور بذارتش تو آب بلکه حداقل خودشو بشوره یه ذره تمیز شه، اما این اردکه هی از آب فرار می کرد، می رفت تو قفسش!
مامان می گفت: « انقدر تو قفس مونده که فکر می کنه قناریه! »



2 ـ
غرنوشت 1:
مخاطبین خاصی که می دونم احتمالا این جا رو نمی خونید! چرا وقتی درمورد یه چیزی اطلاعات درست ندارید الکی دهنتون رو باز می کنید و درموردش وراجی می کنید؟!  حداقل برید درموردش تحقیق کنید یا اون مغز مبارک رو به کار بندازید ببینید واقعا حرفتون منطقی و درسته؟!


3 ـ
غرنوشت 2:
مادر و پدر گرامی! وقتی بچه دار می شین مسئولیت بچه هم تنها و تنها با خودتونه! پس قبل از بچه دار شدن به این هم فکر کنید که با وجود بچه، حداقل پنج شش سالی باید دور خیلی کارا رو خط بکشید یا با احتیاط بیشتری انجامش بدین.
افراد فامیل هیچ گونه وظیفه ای در قبال نگهداری بچه ی شما وقتی شما عشقتون کشیده با دوستاتون برین مهمونی و تا ساعت 2 نصفه شب بمونین یا این که دلتون خواسته به زور برین فلان کلاس و کسی نیست بچه هاتون رو نگه داره ندارن!
بچه ها به توجه و مسیولیت پذیری نیاز دارن!


4ـ این همه عصبانیتی که تو شماره ی 2 و 3 می بینید دلیل داره. یه عالم ماجرا پشت همین چند خط غرنوشته. حالا من نمی خوام اینجا دلایلشو توضیح بدم چون می دونم هم شما حوصله خوندنش رو ندارین، هم من حوصله و اعصاب نوشتنش رو.
دیشب که پست قبل رو یعنی پست شماره ی 6 رو می نوشتم حالم اصلا خوب نبود! الآن حتی از دیشبم بدترم.

حالا شاید یهو یاد مورد شماره ی 1 بیافتین و بگین تو که اون بالا داشتی از خنده رو زمین غلت می زدی؟!
در پاسخ به این مورد باید بگم بنده کلا خیلی می خندم و خندیدنم هم همیشه نشونه ی شاد بودنم نیست! و حتی تو اوج ناراحتیم خیلی زود خنده م می گیره! ( برا همین معمولا تا وقتی از افسردگی نمیرم اطرافیانم حتی یه لحظه هم فکر نمی کنن درونم چه ها می گذره! )
و این که من ناراحتم دلیل نمی شه این جا هم مدام براتون درمورد زندگیم ناله کنم تا حال شما هم بد شه! اون مورد 1 رو صرفا به همین دلیل توی وب نوشتمش!




نوع مطلب :
برچسب ها : غرنوشت ها، روزمرگی، حتی شما دوست عزیز،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
چند سال پیش داشتم رو به مرگ قدم برمی داشتم، به اختیار و انتخاب خودم.
ولی نشد.
از تصمیمم منصرف شدم و برگشتم.
اما اون روزا، اون اتفاقات منو تغییر دادن.
بعد از اون روزها بارها و بارها خواستم همه چی رو تموم کنم و بارها و بارها منصرف شدم و به زندگی برگشتم.
این روزایی که داره می گذره از همون روزاییه که دلم به شدت مردن می خواد. شاید این آخرین باری باشه که این میل درونم به وجود میاد. شاید این بار واقعا همه چی رو تموم کردم.
شایدم نه! شاید این بار هم مث همون صدبار قبل بعد از یه مدت دوباره به زندگی امیدوار بشم و خودمو گول بزنم که همه چی بهتره!
اما تفاوتی که این دفعه با دفعه های پیش داره اینه که من تونستم تا حد زیادی خودم رو از آدمای اطرافم جدا کنم. تونستم سکوتی رو داشته باشم که چند سال بود آرزوی داشتنش رو داشتم. و این که بعد از حدود پنج سال دوباره همون مقدار از نفرتی رو دارم تجربه می کنم که وقتی برای اولین بار تصمیم داشتم همه چی رو تموم کنم تجربه می کردم.
این حس کنده شدن از اطرافیان برام آزار دهنده نیست! حتی گاهی امیدوارم می کنه به این که خب بالاخره یه روز این شجاعت رو پیدا می کنم که همه چی رو تموم کنم!





نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی، غرنوشت ها، سقوط،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Negin B
- گوشی برای شنیدن هست؟
+ ببخشید سرم تو گوشی بود، دوباره می گی؟





نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی، من نوشت ها،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 فروردین 1397 :: نویسنده : Negin B
نمی دونم چه اتفاقی تو مغزم افتاده که امشب هر چی تو تلگرام می خونم با لهجه ی اصفهانی می خونم؟!
در صورتی که بنده اصلا اصفهانی نیستم!!!



پ ن: البته که اصفهانی لهجه ی شیرینیه! اشتباه برداشت نشه یه موقع!



نوع مطلب :
برچسب ها : روزمرگی،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


خستگی پدرانم در من باقی مانده بود؛ و نوستالژی این گذشته را در خود حس می کردم!

" صادق هدایت "

مدیر وبلاگ : Negin B
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :